به قول عمو خسرو:"موجوداتی هستند قابل ... تقدیرررررررررررررررررر!" نه از خندشون می شه نتیجه گرفت خوشحال شدن و نه از گریه شون ناراحت! حتی ممکنه با مشت بزنن زیر چشت ولی خیلی عاشقت باشن و برعکس خیلی تحویلت بگیرن ولی براشون فرقی با چاه بست مستراح نداشته باشی. وقتی با هزار پیچ و تاب و تته پته می پرسی آیا تمایل دارید با هم بیشتر آشنا بشیم؟ اولش به حال ذوق مرگ می رسن و چیزی نمونده که بیهوش بشن ولی در کسری از ثانیه خودشون رو جمع و جور کرده و خیلی زعفرانی در جواب می گن: ترجیح می دم در خلال کلاسها همدیگر رو بیشتر بشناسیم!... و تو در می مونی که این جواب رو به حساب ناز دخترانه بگذاری یا جواب منفی. وقتی از زیبایی یکی از نوازنده های یانی تعریف می کنم، مادرم هی می پرسه کی؟ کجا؟ کدوم؟ نمی بینم؟ نمی شنوم؟!! ... من ابله هم فیلم رو نگه می دارم، زوم می کنم، می رم توی تلویزیون و داد می زنم این بابا این ... تازه میگه:"عینکم کجاست؟!" اگه خیلی حالش خوب باشه و نماز و قرآنش رو سر وقت خونده باشه، طرف رو شناسایی می کنه ولی امکان نداره خطی بهش نندازه. مثلاً می گه اینکه مثل کلفت قدیمی ما بود! ... این دخترها نجیب نیستن مادر و به درد تو نمی خورن!!! (منظور ایشان نوازنده کنسرت یانی است ها!) ... چند روز پیش بردمش شنوایی سنجی، اما دکتر بهم فهموند که گوشهای مادر یه چیزی تو مایه های مرسدس بنزه ... نمی دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت! راست حسینی بگین احساسی که از شنیدن این نام ها پیدا می کنید چیه؟... مادر شوهر، خواهر شوهر، مادر زن و ... آخه چرا اینجوری هستن؟ ... چرا همچین می کنن؟ چی میشه کمی از دز مکر و حسادت و نازتون کم کنید، تلاش کنید تا به مسائل خودتان بیشتر از دیگران بپردازید، وقت کمتری رو به غیبت و قضاوت دیگران اختصاص بدهید، سعی کنید منظورتون را واضح بیان کنید، سعی کنید با تاسی از پینوکیو بالاخره آدم بشین و ... شترق ... ای ای ای .... (چیزمهمی نبود دوستان ... آبجی کوچیکه بود که علاقه اش رو به برادرش نشان داد!) - معلم فریاد می کشه:" چند دفعه بهت بگم مشقت رو توی دفترت بنویس نه کاغذ؟ ... هان؟ ... چند دفعه نعمت زاده ؟ " - پسرک روستایی با دست عدد سه رو نشون می ده. - دستت رو بیار بالا تا همه ببینن... چند دفعه نعمت زاده؟ ... بلند بگو. - سه بار. - چرا نعمت زاده؟ ... چرا؟ ... ایندفعه مشقت رو پاره ... ( کاغذ مشقهای پسرک تو دستهای معلم پاره می شه.) می کنم تا بفهمی که دیگه ... ( کاغذ از طرف عرضی دوباره پاره می شه) ... مشقت رو توی دفترت بنویسی. با هر بار پاره شدن کاغذ گویی قلب پسرک هم پاره می شه. بغضش می ترکه و اشکهایش جاری. سرش رو بین دستاش قایم می کنه و صدای مظلومانه هق هقش توی کلاس می پیچه. - معلم با صدایی آرومتر می پرسه : "ببین نعمت زاده ... سرت رو بگیر بالا ... چند دفعه بهت گفتم؟ " همین قطعه کوتاه از فیلم کیارستمی کافیه تا بفهمیم در پشت آن عینک سیاه چشمهای تیزبینی وجود داره که اتفاقات به ظاهر ساده زندگی رو به خوبی می بینه و با هنرمندی کم نظیری به بیننده منتقل میکنه. فیلم "خانه دوست کجاست" رو از دست ندین. دیدن نام کیومرث پور احمد به عنوان دستیار کارگردان این فیلم که در سال 65 ساخته شده هم جالب توجه است. دوباره تو شرکت تنهام، همه رفتن مسافرت ... البته تنهای تنها هم که نه ... چه میکنه این دکتر: ... امشب درسر شوری دارم، امشب در دل نوری دارم، امشب نمی رم برای کمک؛ می رم چونکه خودم نیاز به کمک پیدا کردم. ... از شادی پر گیرم که رسم به فلک، سرود هستی خوانم در بر حور و ملک، شاید آبجی گیس بریده با آقاش هم بیان، از آشنایان زن داش اینا هم هستند، دوس ندارم منو اونجا ببینن ولی ... چاره ای نیست ... جان یابم زین شبها، می کاهم از غمها، یعنی دارم خلاص می شم؟! راحت می شم؟! غم و رنج ده ساله بالاخره تموم میشه؟! خدایا هوای ما رو داشته باش. به امید تو. ... باز امشب در اوج آسمانم ، باشد رازی با ستارگانم. اعوذ بالله من الشیطان الرجیم خب واسه آدم سوال پیش می آد دیگه. نمی آد؟! ... چی جوری میشه یک عمر به کسی اعتماد کرد که مصلحت یک کشور رو فدای مصلحت دایی خودش می کنه؟ آخه طرف به خاطر اینکه داییش شغلش رو از دست نده علی رغم میلش به فلانی رای داد. ... چرا گفتن بچه حلال زاده به داییش میره؟! از فشارهای دیشب خیلی خسته و بی حالم؛ روی میز شرکت ولو شدم؛ آهنگ هنگامه افتخاری درحال پخشه؛ دست راستم دست خودم نیست. نمی تونم خودکار یا لیوان تو دستم بگیرم. کامپیوترم داره ویروس یابی میشه. خدایا ... خیلی شکرت. اتفاق می افته که موقع دیدن فیلم یا سریال یه دفعه فکر می کنیم "این بازیگره چقدر قشنگ بازی می کنه". این دفعه که این فکر از ذهنم گذشت بهش فکر کردم. اگر یک بازیگر واقعا نقشش رو خوب بازی کنه من نباید این فکر از ذهنم بگذره. من باید نقشش رو بپذیرم نه خودشو به عنوان بازیگر. اون بازیگر خوب بازی نمی کنه٬ داره یه بازیگر خوب رو بازی می کنه! بعدش فکر کردم زندگی آدمها هم شبیه اینه. بعضی آدمها خوب زندگی می کنن٬ بعضی ها هم خوب زندگی کردن رو بازی می کنن... فقط آدمها یکبار بیشتر فرصت بازی کردن ندارن. (پست شده توسط دانا)
بیشتر از آنکه به مخیلات دوستان عزیزتر از جانمان خطور کند ماجراهای اخیر، فکرمان را مشغول کرده و ساعات گرانقدر بسیاری با اخوی در این باب مباحثه می کنیم و چه لذت شیرینی که مدت هاست از آن دوریم.
نظر اخوی در مطلب «داستان کوتاه 1» شاهد دلشوره های ماست برای حلقه دوستی ساده خودمان.
آوردهاند که...
«التقاط واژهایست عربی در اصل به معنی دانه برچیدن مرغ از روی زمین و، با بسط این مفهوم، به معنی از این جا و آن جا جمع کردن و از همه جا گرد آوردن است. قسمتی از سخن کسی را گرفتن و به سخن خویش افزودن و مورد بحث و اشاره قرار دادن نیز التقاط نامیده میشود.
در زبان انگلیسی التقاط را eclecticism میگویند که با elect و select به معنی انتخاب و بهگزینی ریشه مشترک دارد و برگرفته از واژه یونانی eklektikos به معنی انتخاب اَنسب یا بهترین میباشد. در مقولههای فلسفی و اجتماعی، التقاط آن است که برخی از اندیشهها و آرای یک یا چند مكتب، مورد به مورد، انتخاب و با اندیشهها و آرای مكتب معینی آمیخته شود و این آمیزه به نام مكتب جدیدی ارائه گردد. التقاطی یا eclectic هم طبق تعریف کسی است که از هر یک از سیستمها یا سبکها یا روشهای مختلف، اجزاء و عناصر منفردی را انتخاب میکند و با ترکیب و تلفیق آنها سیستم یا سبک یا روش جدید و متفاوتی به وجود میآورد. به بیان دیگر، از هر جا چیزی میگیرد و کنار هم میگذارد و ترکیبی جدید، با اجزاء و عناصر قدیم، ارائه میدهد.
مفهوم التقاط نخستین بار در یکی دو قرن قبل از میلاد مسیح در میان فلاسفه یونان پدید آمد. گروهی به دنبال حقیقت محض و گروهی به کلی منکر دستیابی به حقیقت محض بودند و در این میان التقاطیون حقیقتی را میجستند که دستیابی به آن بیشترین احتمال را میداشت. به نقل از محمد علی فروغی در کتاب سیر حکمت در اروپا، التقاطیون گروهی از فلاسفه قدیم بودند که از هر مکتب فلسفی در آن زمان قولی را اخذ میکردند و با ترکیب و تلفیق آن اقوال فلسفهای جدید با بینشی متفاوت به وجود میآوردند. این روش التقاطی در فلسفه دگرباره در اوائل قرن نوزده مطرح شد.
...
التقاط از ریشه لقیط و لقط به معنای بچه سرراهی یا هر چیز پیدا شده میباشد و در ارتباط با همین معنی است که متفکرین اسلامی التقاط را به این صورت بیان میکنند كه شخص مسلمانی یك تفكر غیر اسلامی را میپذیرد، در حالیکه از شناسنامه غیراسلامی آن فكر مطلع نیست، زیرا به نظر آنان اگر آن شخص از اصل و نسب آن فكر مطلع باشد آن را به نام اسلام قبول نمیكند. بنابراین از نظر متفکرین اسلامی تفکر التقاطی شبیه به آن است كه کسی چیزی را كه در جایی افتاده برای خود برمیدارد و گاهی هم فكر میكند آن چیزی را كه پیدا كرده مال خودش بوده که باز یافته است! البته کسانی که فکر و ایدئولوژی دیگری را با عقاید خود در میآمیزند بر این باورند که این کار را دانسته و آگاهانه انجام میدهند.
...
با آن که التقاط در نظر عدهای يك پديده منفى یا شیوه تفکر نامطلوب تلقى مىشود، از نظر عدهای دیگر یک ضرورت در مسير نوآورى است و این دوگانگی، یک دوراهى به وجود میآورد که آیا التقاط نقش تخريبى یا نقش سازنده دارد. بطور کلی، تفکر التقاطی با تفکر اُرتدکس و محافظهکارانه سازگار نیست...»
منبع : http://www.noufe.com/persish/digaran/grami/elteghat.htm
شایان ذکر است آوردن این مطلب بعد از مطلب «تکه پاره» که توسط شخصی خارج از نویسندگان وبلاگ پست شده نشان دهنده فهم و ظرفیت برادر عزیزم سعید می باشد.
خداوند توفیق درست اندیشیدن را به همه ما عنایت کند. خصوصاً به اینجانب. حس غریبیه ... وقتی خرده حرفهایی که به دلت نشسته - تکه پاره هایی از کل عمرت - همه رو یکجا و از زبان یکنفر بشنوی ... قسمتی از حرفهای "بتی جین ایدی" در کتاب در "آغوش نور" که می گه: "خودمون انتخاب کردیم که چه آدمی و در کجای این کره خاکی باشیم." ... سوژه کتاب "پندار- ریچارد باخ" که با هواپیماش سفر می کنه به سرگذشتهای متفاوت خودش و همسرش و قصه عالم های موازی ... بخشی از "سفر بیداری - رام داس" که با شور و اشتیاق از خوانند ه ها می خواد برای دو هفته هم که شده در تمرکز و ارتباطی معنوی قرار بگیرند و نتیجه اش رو مشاهده کنند... فرازهایی از سخنرانیهای "دکترالهی قمشه ای" اونجایی که خدا از آدم می پرسه :"الست بربکم؟"... سکانسهای متعددی از فیلم "ارباب حلقه ها" مثل اونجایی که "گاندولف سفید" با عصای موسوی خودش روح خبیث "سارامون" رو که پادشاه رو تسخیر کرده از کالبدش می کشه بیرون و فراری میده... و آخرین معمای بازی "Never Hood" اونجایی که بعد از گذشتن از هفت خوان باید انتخاب کنی که تاج پادشاهی رو روی سر خودت بگذاری یا خدا (!) و به این شکل بازی با دو سرانجام متفاوت به پایان می رسه. خلاصه فعلاً یخه خدا رو ول کردم و دارم با لذت گوش می دم تا چه پیش آید... اما به یه چیزی هم حسودیم میشه... مثل اینکه بعضیها یه چیزهایی هم می بینن!
بسم الله الرحمن الرحیم
پنجاه و چند سال از عمرش گذشته بود.
پنجاه سال پر برکت.
با جد عظیم الشانش, پدر بزرگوارش و با با برادر مظلومش روزگاری را سپری کرده بود.
اکنون از دین جددش چیز زیادی باقی نمانده.
حتی حرمت ظاهری هم شکسته شده. فیلتر های اطلاعاتی ستمگران مانع از رسیدن پیامش به گوش مردم میشود.
با این حال هر روز نامه هایی از شهر های مختلف برایش می آمد که داد مظلومیت مردم در آن بود.
بیش از همه از کوفه.!
همان شهری که پدرش از بی مهری آنان سر در چاه میکرد.!
همان شهری که برادرش را از آنجا راندند.!
حال او مانده و یک حج نا تمام و نامه هایی که میبایست کاری برایشان بکند.
روز عرفه است.
حسین دست به آسمان بلند کرده است..
حسین از همیشه نورانی تر است..
حسین از حج خروج میکند..
چه در سر دارد؟
تا کوفه راه زیادی است شاید تا به آنجا برسد حدود یک ماهی طول بکشد.
حدودا نهم یا دهم محرم..!
شاید تا آن زمان کمی آرام بگیرد..
شاید دست به کار خطرناکی نزند..
ولی اینگونه که او قبل از قربانی خارج شده گویی جایی با کسی قراری دارد که اگر یک روز دیرتر راه بیافتد دیر میشود.!
خدایا تو را به نور چهره حسین در روز عرفه قسم میدهیم همه مارا عاقبت به خیر بگردان.
خدایا تو را به تپش های قلب خواهرش قسم، به قلب های ما آرامش عطا کن.
خدایا تو را به وفاداری ابوالفضل قسم، مارا یاری کن که در عهد هایمان وفادار باشیم.
السلام علیک یا ابا عبدالله
السلام علیکم و رحمت الله و برکاته
نوشته شده در 88/09/28ساعت
14:40 توسط سعید| |
نوشته شده در 88/09/24ساعت
22:1 توسط سعید| |
نوشته شده در 88/09/18ساعت
10:40 توسط سعید| |
نوشته شده در 88/09/17ساعت
11:35 توسط سعید| |
نوشته شده در 88/09/16ساعت
10:25 توسط سعید| |
نوشته شده در 88/09/10ساعت
20:32 توسط سعید| |
نوشته شده در 88/09/04ساعت
18:10 توسط بهرنگ| |
نوشته شده در 88/08/27ساعت
10:32 توسط سعید| |
نوشته شده در 88/08/23ساعت
12:37 توسط سعید| |



